تبليغاتX
فراتر از آسمان

دیدین بعضی وقتها یه چیزی مثل پتک هی تو سر آدم می کوبه . اصلا آدم نمی دونه چی شده و برای چی ؟ شاید هم میدونه و نمیخواد به روی خودش بیاره . به روی خوده خودش .... اون خودی که گاهی بدجور  انگشت رو چیزهای حساس زندگی و بخصوص گذشته میگذره  ...!!!! 

این روزا روزهای خوبی هستند از اون مدل خوبهایی که آدم رو دیوانه میکنه .....!!!! نمیدونم الان اینجا چیکار میکنم .... این موقع .... این ساعت .... ولی فقط خواستم بخاطر دلم بنویسم ......!! الان اون چیزی که مثل پتک هی تو سرم میکوبه و روی زبونم جاریه این شعر فروغ هستش .

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمع ام که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را . 

 

آخش راحت شدم حالا با نوشتنش شاید کمتر دیگه بکوبه تو سرم و دیگه از زبونم بیافته .

این پست رو بگذارین به حساب بدون شرح . ممنون

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:0  توسط فرا  | 



" تو سخت شده ای "  گل این را گفت و گلبرگهایش را به سمت تکه سنگی خم کرد که در زیر ریشه هایش جای گرفته بود .

  " تو تا حالا باید کاملا نرم می شدی مگر نه اینکه کلی باران روی تو ریخته ولی نه ، تو تکه سنگ بی خاصیتی هستی که مواد معدنی را در خودت جمع کرده ای و ساکت تر و سرشار از کلسیم شده ای . چرا اینجا مانده ای و تکان نمی خوردی ؟ چرا در برابر جریان آب جویباری که به ما آب می رساند ، مقاومت می کنی ؟ "

 سنگ به سکوت خود ادامه داد و چیزی نگفت . چند تکه ابر آسمان را پوشاندند . خورشید غروب کرد و شب چادر سیاه خود را روی دشت پهن کرد . نور مهتاب روی سنگ که هنوز به خواب نرفته بود ، سایه انداخت . ماه با صورت  پر  از کک و مک خود از بالا نگاهی به گل و سنگ انداخت .

 گل که در لابه لای گلبرگهایش آرمیده بود ، در خوابی عمیق بود . این مرتبه ، سنگ به صدا در آمد و گفت : من اینجا می مانم ، چون دیگر تکه ای از زمین و متعلق به خود نیستم ، بلکه تبدیل به قسمتی از تو شده ام تا در برابر سیل و طوفان از ریشه هایت محافظت کنم . گل عزیز و محبوبم همه چیز تغییر می کند ، ولی من اینجا باقی می مانم ، چون عشق آن فضای ذره بینی است که بین پاهای من وپوست شور تو فاصله انداخته است . و فقط اگر سرنوشت بین من و تو جدایی بیندازد ، می توانی آن را حس کنی .

  ماه و ستارگان با آسمان وداع کردند و خورشید جای آن ها را در آسمان گرفت . خورشید خانم خمیازه کشان ، نوید روز جدیدی را به جهانیان می داد که گل از خواب بیدار شد . کش و قوسی به گلبرگهای زیبا و رنگارنگش داد و رو به سنگ گفت " صبح بخیر ، دیشب خواب دیدم که برایم آواز و لالایی می خواندی . مسخره است ، مگر نه ؟ " و سنگ هم چنان سکوت کرد و پاسخی نداد ....

 ای کاش قدر عشقی که نثارمان می شود بدانیم و ....

ای کاش قدر عشقی را که نثار می کنیم درک کنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:47  توسط فرا  |